تبليغاتX
یاوران جوان روح الله
پیام نوروزی آقا

حضرت آیت الله خامنه ای در پیام نوروزی خود با تبریک فرارسیدن سال نو ، به تحلیل رویدادهای سال گذشته پرداختند و با اشاره به شرایط جدید در سال پیش رو ، سال جدید را سال تولید ملی، حمایت از كار و سرمایه ایرانی  نامیدند.

سال 1390 از سوی ایشان ، سال "جهاد اقتصادی" نامیده شده بود.

 متن پیام به شرح زیر است:


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعــت1:22 بعد از ظهر تــوسط محسن سلیمانی |
پرواز” بیاموز مثل مصطفا

حتی در بن بست هم راه آسمان باز است ..."پرواز" بیاموز مثل مصطفا

خواستم وظیفه خود را نسبت به مصطفا تمام کنم خیلی نمی شودکه او را می شناسم ولی تو همین هفته که گذشته دلباخته اش شدم خواستم نثار او هرآنچه که در خوددارم هدیه کنم:

سیاه پوشیده‌ای و سیاه پوش کرده‌ای همسری را که چشم‌هاش از شدت گریه باز نمی‌شد و پدری که دیگر کمر راست نمی‌کند، و براستی که علی اکبر خود را فدای  ولایت کرد!

مادرت اما، مادرت اما،  مممممم ... مادرت اما ... زبان نمی‌چرخد،کلمه‌ای در شان وقارش نیافتم! می‌خواهد پسرت را مثل خودت بار بیاورد، روز از نو مصطفی از نو. خم به ابرو نیاورده بود، مثل زینب(س) که هیچ وقت برای بچه‌هایش گریه نکرد وتا آخرین نفس در راه ولی بود او نیز این چنین بود تنها سوالش از همگان این بود که جرم مصطفایم چه بود؟؟؟دوستانت می گفتند جرمت فقط یاری کردن به این نظام بود

راستی خوش به حالت! سیاه پوشیده‌ای و با این کسوف سفید پارچه‌ای که ماه صورتت را پوشانده‌است ارباب بی‌سرت را ملاقات می‌کنی، ای بی سر!ای با صفا! ای مصطفا ! بی معرفت نباش و سلام ما را به اربابمان برسان اين رجل فاجري كه خون عزيز ما را به زمين ريخت ، تاييد كرد دين خدا را. يعني خدادين خودش را به او تاييد كرد. با ريختن خون عزيز ما، تاييد شد انقلاب ما. اين انقلاب بايد زنده بماند، اين نهضت بايد زنده بماند، و زنده ماندنش به اين خونريزيهاست .بريزيد خونها را؛ زندگي ما دوام پيدا مي كند. بكشيد ما را؛ ملت ما بيدارتر مي شود. ما ازمرگ نمي ترسيم ؛ و شما هم از مرگ ما صرفه نداريد. دليل عجز شماست كه در سياهي شب ، متفكران ما را مي كشيد. براي اينكه منطق نداريد. اگر منطق داشتيد كه صحبت مي كرديد؛ مباحثه مي كرديد. لكن منطق نداريد، منطق شما ترور است ! منطق اسلام ترور را باطل مي داند. اسلام منطق دارد؛ لكن با ترور شخصيتهاي بزرگ ما، شخصهاي بزرگ ما، اسلام ما تاييد مي شود.این ترور بزدلانه كه عاملان و طراحانش هرگز جرأت نخواهند كرد به جنایت كثیف و پلید خود اعتراف كنند و مسئولیت آن را بپذیرند مانند دیگر جنایات شبكه‌ی تروریزم بین‌الملل دولتی، با طراحی یا همراهی سرویسهای سیا و موساد عمل شده و نشانه‌ی به بن‌‌بست رسیدنِ استكبار جهانی به سردستگی آمریكا و صهیونیزم، در مقابله با ملت مصمّم و مؤمن و پیشرونده‌ی ایران اسلامی است. آنها در این رفتار شنیع و قساوت‌آمیز نیز شكست خواهند خورد و به اغراض پلید و شریرانه‌ی خود دست نخواهند یافت. رشد شتابنده‌ی علمی و فتح قله‌های دانش كه با همت و عزم جوانان مؤمن و غیور و توانائی چون مصطفای شهید رونق یافته، امروز قائم به هیچ فردی نیست، این یك جنبش تاریخی و برخاسته از یك عزم خلل‌ناپذیر ملی است. ما به كوری چشم سران اردوگاه استكبار و نظام سلطه، این راه را با قوت و اراده‌ی راسخ دنبال خواهیم كرد و پیشرفت رشك‌آور ملت بزرگ خود را به رخ دشمنان عنود و حسود خواهیم كشید، و البته از مجازات مرتكبان این جنایت و عاملان پشت صحنه‌ی آن هم هرگز چشم‌پوشی نخواهیم كرد.

پیام تسلیت در پی شهادت دانشمند نخبه‌ی جوان شهید احمدی روشن؛ 1390/10/22

 پخش کلیپ " پرواز بیاموز مثل مصطفا"

-----------------------

پی نوشت:-دیشب همسر مصطفا تا صبح مهمان ما ودوستانمان بود ،شیرزنیست ز نسل زینب کبری این را خودم دیدم...

- راستش را بخواهید سر درد عجیبی دارم دلم می خواهد به یکی بگویم:اتقوالله و اطیعونی

+ نوشته شـــده در جمعه 7 بهمن1390ساعــت4:59 بعد از ظهر تــوسط محسن سلیمانی |
یاور جوان روح الله 4!!!
قبل التحریر/ یک سئوال زمینی و فرشی: خاتمی، هاشمی، جاسبی، ناطق، اهل سکوت، فتنه گران و… چند تا محافظ دارند؟! و در عوض این همه محافظ و کوفت ضد گلوله، مشغول کدام خدمت اند؟! آیا این شهید و دیگر خبرگان عرصه علم و دانش، محافظ نمی خواهند؟! مگر دشمن رسما تهدید نکرده درباره جان برجستگان عرصه پیشرفت و فن آوری؟! و مگر این کار را قبلا نکرده؟! آیا در جمهوری اسلامی قرار است امر حفاظت، بیشتر از خودی ها، -آنهم خودی های خبره!- صرف ناکثین و ناکسینی شود که خطر عثمان شدن پیراهن شان هست؟! آیا قرار است عمار، -مثل همین عمار- فقط به این دلیل که عمار بی ادعاست، بدون محافظ باشد؟! اینگونه می خواهیم دفاع کنیم از جان اساتید، بزرگان و دانشمندان هسته ای کشورمان؟! پس با عرض معذرت… و قبل از اینکه جوابم بدهید؛ «آخه ما مگه یکی دو تا دانشمند داریم، که از همه شان حفاظت کنیم؟!»، باید بگویم؛ خاک بر سر بی سلیقه مان! آهای دست اندرکاران! لطفا قبل از خواندن متن زیر، به چشمان معصوم و پاک علیرضای کوچک نگاه کرده اید و بعد مطمئن باشید که دقیقا همین نگاه، جلوی تان و جلوی سهل انگاری امروزتان را روز محشر خواهد گرفت. آن روز، این طفل معصوم و این خون و همین خدا از شما خواهند پرسید؛ «چرا خاتمی ملعون، آن همه محافظ داشت، اما صیاد نداشت، اما… مصطفی احمدی روشن ها نداشتند؟!»… اگر فکر می کنید دارم تند می روم، یا اقتضائات عرصه حفاظت را نمی فهمم، یا حرف، دهان روز حساب و کتاب گذاشته ام، یا از تلاش شبانه روز بچه های عزیز حفاظت بی خبرم، یا همان جمله سبز…، پس زبان هم را نمی فهمیم؛ دیدار ما به قیامت!… راستی! دیده ام و شنیده ام که محافظان سران فتنه و راس فتنه، همیشه دست شان روی ماشه اسلحه است!!… و البته، دیده ام و شنیده ام خون دل خوردن های مادر «صیاد» را. کلا دیدار ما به قیامت!! راستی تر! می توانی خودت را به نفهمی بزنی و به من طعنه بزنی که؛ با احتساب حرف تو، نصف کشور باید محافظ نصف دیگر کشور باشند!! همان که گفتم قشنگ بود؛ کلا دیدارما به قیامت!! 
ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 26 دی1390ساعــت6:43 بعد از ظهر تــوسط محسن سلیمانی |
در جستجوی قهرمان
در جستجوی قهرمان

آقا جان با خنده اي كه ترجمة نوعي از گريه بود، گفت: همينمان مانده بود كه تو

بروي جبهه! مطمئن باش پايت به آنجا برسد، صدام دودستي تو سرش مي زند و جنگ تمام مي شود.
كم نياوردم و گفتم: من بايد به جبهه بروم، همين
آقا جان ترش كرد و گفت: روى حرف من حرف نباشد! بچه هم بچه هاي قديم.
مي بيني، حاج خانم؟
مادرم كه از سر صبح در حال اشك ريختن و آبغوره گيري بود، يك فين جانانه در دستمال كاغذي كرد و با صداي دورگه گفت : من كه حريف اين نيم وجبي نمي شوم. رفته اسم نوشته و قرار است يك هفتة ديگر اعزام بشود. يك كاري بكن، حاج آقا!
آقا جان گفت: ببين پسرم، تو بعد از هفت هشت تا بچة مرده، براي ما زنده ماندي. حالا مي خواهي دستي دستي خودت را به كشتن بدهي. فكر دل من و مادر پيرت را نمي كني
چشمانش خيس شد. دلم لرزيد. هميشه آقا جان با اين حرفش بادم را مي گرفت و پنچرم مي كرد. اما اين بار تصميم گرفته بودم قلبم از سنگ باشد و گول نخورم.
من مي روم. شانزده ساله هستم و رضايت هم نمي خواهم. هر كس مي تواند اسلحه دست بگيرد، بايد به جبهه برود. من هم مي روم.
آقا جان كفري شد و فرياد زد: باشد. پس بگرد تا بگرديم. ببينم تو پيروز مي شوي يا من!
قرار بود روز بعد، يك نفر از طرف ستاد اعزام به جبهه بيايد و در محل درباره ام تحقيق كند. شهرمان كوچك بود و همه از جيك و پيك هم خبر داشتند. نمي دانم اين تحقيق و سؤال و جواب ديگر چي بود كه آتش آن دامن من را هم بايد مى گرفت.
با هزار مكافات و سختي توانستم ثبت نام كنم. بعد نوبت مراسم جوابگويي به سوالات شرعي و سياسي شد. از نماز وحشت تا انواع وضو و غسل و شكيّات پرسيدند و منِ بدبخت كه رساله را سه بار كلمه به كلمه خوانده بودم، با مصيبت جواب دادم. حالا مانده بود بيايند توي محل پرس وجو كنند كه آدم درست و حسابي هستم يا نه. از يكي از بچه هاي آشنا شنيدم كه قرار است آن روز براي تحقيق بيايند. حتي طرف را
هم شناسايي كردم.
صبح اول وقت، از دم در ستاد اعزام به جبهه، با حفظ فاصله او را تعقيب كردم. پيش بيني همه چيز را كرده، يك كلاه كشي سر كردم و عينك دودي هم زدم كه كسي نشناسدم. اسم تحقيق كننده كريم بود. كريم، اوّلِ بسم الله وارد دكان مش تقي شد ماست بند شد.
پشت سرش وارد ماست بندي شدم. كريم از مش تقي پرسيد حاج آقا: شما حسين ايران نژاد را مي شناسيد.
مش تقي خيلي خوب مرا مي شناخت. هميشه احترامش را نگه داشته و در مسجد كفشهايش را جفت كرده بودم. ميدانستم كه قبولم دارد و هميشه دعاي خيرم ميكرد.
مش تقي اول لب گزيد. بعد با صورت سرخ شده گفت: اي دل غافل، باز كفتربازي كرده.
نفسم بند آمد. كم مانده بود غش كنم. كريم با تعجب پرسيد: مگر كفترباز است؟
مش تقي سر تكان داد و گفت: اي برادر، اهل محل از دستش ذلّه شده اند. هميشه رو پشت بام كفتربازي مي كند. نمي دانيد پدر و مادرش را چقدر اذيت مي كند.
كريم تند تند روي برگه اش چيزهايي نوشت. بعد خداحافظي كرد و رفت.
عينكم را برداشتم و صاف تو چشمان مش تقي نگاه كردم. بندة خدا، با ديدنم رنگ از صورتش پريد. سرخ شد و منّ و منّ كنان گفت: حلالم كن، پسر جان. ديشب پدرت التماس كرد، براي اينكه تو را به جبهه نفرستند، درباره ات چاخان كنم. حلالم كن.
از مغازه بيرون دويدم. واي كه تو كوچه مان چه خبر بود. هر چه لا ت ولوت و آدم عوضي
بود دور كريم حلقه زده بودند. داشتند پر ت وپلا مي گفتند و كريم تند تند مي نوشت.
آقا، نمي دانيد چه جانوري است، سه بار به من چاقو زده!
آقا، دو تا كفتر خوشگل مرا گرفته و پس نمي دهد.
به من دويست تومان بدهكار است و پررو مي گويد كه نمي خواهد طلبم را بدهد.
آقا، روزي دو پاكت سيگار مي كشد.
خديجه خانم با آه سوزناكي گفت: «. همه اش مزاحم دختر من مي شود. حيا هم ندارد.
مانده بودم معطل. خديجه خانم اصلاً دختر نداشت كه من بخواهم مزاحمش شوم.
نگاهم به آقا جان افتاد كه به ديوار تكيه داده بود و پيروزمندانه لبخند مي زد. داشتم ديوانه مي شدم. كريم خداحافظي كرد و رفت. جماعت آس و پاس و چاخان گو، رفتند و هر كدام از آقاجان پولي گرفتند و پي كارشان رفتند. مادرم داشت از خديجه خانم تشكر مي كرد.
داغ كردم. عينك دودي را برداشتم و شروع كردم به هوار كشيدن: آهاي ملّت، به دادم برسيد! اين دو نفر، وقتي بچه بودم، مرا از حرم امام رضا دزديدند و اينجا آوردند.
اينها پدر و مادر واقعي من نيستند. من يك بچه يتيم بي كس و كار هستم. كمكم كنيد!
هر شب كتكم مي زنند و به من غذا نمي دهند. هميشه تو زيرزمين زنداني ام مي كنند و شكنجه ام مي دهند
شروع كردم به الكي گريه كردن. رنگ به صورت پدر و مادرم نمانده بود. همسايه ها با تعجب و حيرت پچ پچ مي كردند و چپ چپ به آن دو نگاه مي كردند.
آقا جان گفت: بچه اين پر ت وپلاها چيه؟ كِي تو را از حرم امام رضا دزديديم، كِي تو رو كتك زديم؟
گريه كنان گفتم: مگر من كفترباز و سيگاري و چاقوكشم كه آبرويم را برديد؟ من شما را حلال نمي كنم. همين امروز از خانه تان مي روم تا پدر و مادر واقعي ام را پيدا كنم. اصلاً همين الان مي روم كلانتري، از دستتان شكايت مي كنم تا داد مرا از شما بگيرند. اي همسايه ها، شما شاهد حرفهايم باشيد مادرم گريه كنان خواست بغلم كند كه فرار كردم. آقا جان دنبالم دويد و صدايم كرد.
پشت سرم را هم نگاه نكردم.
تا شب تو كوچه ها گشتم. خيلي گريه كردم. دلم بدجور شكسته بود. آخر شب، رفتم خانه تا خرت و پرتهايم را جمع كنم كه آقا جان دستم را گرفت. چه اشكي مي ريخت.
صورتم را بوسيد و گفت: حسين جان، قهر نكن! خودم فردا اوّلِ سحر مي آيم آنجا و رضايت مي دهم. فقط تو را به خدا از ما قهر نكن آن شب، هر سه كلي گريه كرديم. بعد هم خنديديم. آقا جان كه از شدت خنده، اشك از چشمانش راه افتاده بود، گفت: ديدي هنوز دود از كُنده بلند مي شود، بچه جان! من اگر بخواهم كاري بكنم، مي كنم.
خنده كنان پرسيدم : راستي آقا جان، آن آدمهاي درب وداغان را از كجا پيدا كرديد ؟
آقا جان خنديد و گفت: هزار تومان خرجش بود.
اما خودمانيم، خيلي ترسيدم. راستي مش تقي را بگو. وقتي داشت ازم بد مي گفت، چه حالي داشت.
روز بعد، آقا جان آمد ستاد اعزام به جبهه. با هم پيش كريم رفتيم و آقا جان به او گفت كه همة آن حرفها دروغ بود و اصل ماجرا را تعريف كرد. كريم كلي خنديد و بعد برگة تحقيق را نشانمان داد و گفت: متوجه شدم كه كلكي تو كار است. مگر مي شود يك آدم كفترباز و لات بخواهد جبهه برود. حتي اگر اين طور هم باشد، پايش كه به جبهه برسد، خود به خود درست مي شود.
هفتة بعد رفتم جبهه!

+ نوشته شـــده در جمعه 9 دی1390ساعــت1:15 بعد از ظهر تــوسط محسن سلیمانی |
معتمد محله ما

معتمد محله ما

عشق رفتن به جبهه ديوانه ام كرده بود. نه سن و سالِ درست و حسابي داشتم، نه تن و بدن رشيد و تنومند. هر بار كه مي رفتم پايگاه اعزام نيرو، انگار كه با بچة تخس و پررويي طرف باشند، دنبالم مي كردند و با بد و بيراه و تهديد، بيرونم مي كردند. اما آن قدر رفتم و آمدم تا مسئول ثبت نام را از رو بردم. بندة خدا با خنده اي كه شكل ديگري از گريه بود، چند تا فرم داد دستم. من هم چشمان اشك آلودم را سريع پاك كردم و با خط خرچنگ قورباغه ام، تندتند فرم ها را پر كردم. ماند دو تا فرم كه بايد دو نفر از افراد معتمد و خوش نام محله آن را پر مي كردند. مثل خر ماندم توي گل. درحالي كه سعي مي كردم حالت چهره ام مظلومانه باشد، به مسئول ثبت نام گفتم: "من دو تا خوش نام و معتمد از كجا پيدا كنم"بندة خدا كه از دستم عاصي شده بود، با تندي گفت:" از تو جيب من! من چه ميدانم فرمها را بده پر كنند و زود بيار. حالا هم تا از تصميم خودم برنگشته ام، برو ردّ كارت." ماندن را جايز ندانستم و زدم بيرون.نفهميدم مسير پايگاه اعزام نيرو تا محل همان را چطور آمدم. در راه، همه اش دنبال دو تا معتمد بودم. راستش در محله مان، معتمد و خوشنام كم نبود، اما مشكل من اين بود كه خودم خيلي خوشنام نبودم و اندازة صد تا آدم گناهكار اسم دركرده بودم! همة كسبه و اهالي محل از دستم ذله بودند. مغاز هاي نبود كه شيشه اش را با توپ خرد و خاكشير نكرده باشم. پيرمردي نبود كه موقع بازي فوتبال درمحله، مزة شوتهاي مرا نچشيده و با ضربة توپ كله معلق نشده باشد! خلاصة كلام همه از دستم عاصي بودند و ميدانستم اگر بفهمند كارم به آنها افتاده و ريش نداشته ام پيششان گرو است، چه معامله اي با من مي كنند. يك دفعه ديدم ايستاده ام جلوي مغازة "آقا پرویز" و او دارد بروبر نگاهم می کند. اين آقا پرويز، اسم واقعي اش پرويز نبود. يك بار از دهان نوه اش پريد و گفت كه اسم واقعي پدربزرگش « قندعلي » است. از آن به بعد، من هر بار كه مي خواستم صداش كنم، مي گفتم: «! آقا قندعلي » و او سرخ و سفيد مي شد و برايم خط و نشان مي كشيد. اما حالا زماني بود كه بايد گردن كج مي كردم و يك جوري دلش را به دست مي آورم. رفتم توي مغازه و گفتم:«! سلام آقا پرويز » بندة خدا طوري با چشمان ورقلبيده و متعجب نگاهم كرد كه دلم برايش سوخت. بعد از چند لحظه، گل از گلش شكفت و با لباني خندان گفت: « سلام پسر گلم. حالت چطوره؟ »  فهميدم كه زده ام به هدف. حسابي مايه گذاشتم و مخش را ريختم توي فرغون و برايش روضه خواندم و منبر رفتم كه ترش كرد و با عتاب گفت: «بس كن بچه، اول صبحي چه خبرته اين قدر حرف مي زني! راست و حسيني بگو ببينم دردت چيه؟ » فهميدم كه تنور داغ است و موقع چسباندن نان. ماجرا را گفتم. اول هاج و واج نگاهم كرد. بعد پقي زد زير خنده و آب دهانش مثل قطرات باران، ريخت روي سر و صورتم. لابه لاي افشاندن آب دهانش گفت: «؟ چي...تو ... مي خواي... بري جبهه» «؟ مگه من چه ام است. خداي نكرده، كور و كچلم يا دست و پايم چلاقه » : اخم كردم و گفتم تا گفتم كچل، انگار كه حرف ناجوري زده باشم، ترش كرد. حق هم داشت. چون قدرت خدا، جز چند تا شويد روي سر برّاقش، اثري از مو نبود. كمي سرخ شد و گفت:«! نخير. من همچه كاري نمي كنم. برو ردّ كارت »

داشتم قاطی می کردم . گفتم "باشد آقا قندعلي. فقط يادت باشد كه خودت خواستي. از امروز، روي تمام ديوارهاي محل مي نويسم آقا پرويز مساوي با آقا قندعلي! اصلاً يك تابلوي گنده مي خرم و مي دهم رويش بنويسند مغازة پُرمگس آقا قندعلي!" كم آورد. به زور لبخند زد و گفت : "آخر پسر جان، تو از جان من چه مي خواهي. مي داني اگر ننه بابايت بفهمند من مي دانستم كه تو مي خواهي بروي جبهه و خبرشان نكرده ام، چقدر از دستم ناراحت مي شوند؟"نفس راحتي كشيدم و گفتم:" خيالتان تخت. آن قدر جيغ و داد كرده ام كه همه جان به سر شده اند و با رفتن من به جبهه موافقند، به شرطي كه ديگر كاري به كارشان نداشته باشم." سرتكان داد و گفت:«! آن فرم لعنتي را بده من » بعد عينك شيشه كلفتش را به چشم زد. با خوشحالي يكي از فرم ها را به دستش دادم. فرم دوم را روي كفة ترازويش گذاشتم و گفتم:" بي زحمت، اين يكي را هم بدهيد يكي از دوستانتان پر كند، تا ديگر مزاحم نشوم."آه سردي كشيد و حرفي نزد. بله. این طوری بود که آقا قندعلی و دوست صمیمی اش "آقا مراد"معرف من شدند و من رفتم جبهه. اما دست روزگار، بازي ديگري براي من تدارك ديده بود. سال ها بعد كه من جواني متين و سربه راه شده بودم، به همراه پدر و مادرم بار ديگر مزاحم آقا قندعلي شدم. اما اين بار مي خواستم مرا به غلامي قبول كند و دامادش بشوم. حالا شما فكرش را بكنيد كه در جلسة خواستگاري چه گذشت!

+ نوشته شـــده در جمعه 9 دی1390ساعــت1:12 بعد از ظهر تــوسط محسن سلیمانی |

اسلایدر